آویساآویسا، تا این لحظه: 9 سال و 28 روز سن داره

آویسا به پاکی آب

جشن تولد 3 سالگیم

امسال تصمیم گرفتم جشن تولد رو توی مهد با دوستام جشن بگبرم البته مامان مریم و زن دایی و خاله هم اومدن   روز خوب و شادی بود و من با دوستام یه عالمه شادی کردیم اینم من و دوستم عزیزم غزل دوست عزیزم برام یه دفتر نقاشی آورد عمو شهاب برام ارگ زد و اینهم بقیه عکسام   و این هم من و کادوی دایی جونم یه گیتار خوشگل و اینم کیکی که عمو میثم برام خریده ...
17 دی 1392

برای آویسای عزیزم...تولدت مبارک

  تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا       سه سال پیش در همچین روزی خدا یه فرشته کوچولو رو  به ما هدیه داد. عزیزکم، ناز نازی خاله تولدت مبارک تو به دنیا اومدی و ما رو غرق در شادی کردی. خاله فریبا تو رو از بخش نوزادان گرفت و تحویل مامان زهره داد(این داستان رو اینقدر برات گفتم که الان از حفظ می گی که خاله منو گرفت بعد تو آسانسور نگاهش کردم  و بهش خندیدم ) خلاصه زندیگیمون رو آبنبات کردی،البته یه آبنباتی که تموم شدن در کارش نیست!!!   عسل خاله این عکس هاتو...
10 دی 1392

در سومين سالگرد تولد دخرتم مي نويسم

  مي نويسم كه تو چطور مثل يك نهال كوچك ، روز به روز قد مي كشي و من مثل باغباني بي تاب به ثمر رسيدن  تو مي نويسم از لطافت و نرمي دستهاي كوچكت كه بر صورتم مي كشي مي نويسم از گرمي كلمات شيرينت مي نويسم از نگاه مهربانت آنگاه كه با چشمان معصوم به من مي نگري مي نويسم كه چطور با وجو تو پي به شيريني دنياي كودكان بردم و اينكه قبل از تو هيچ كودكي را دوست نداشتم و اكنون به تمام كودكان عشق مي ورزم مي نويسم كه حضور تو گرمي خانه ام شده و تو چه با مهرباني مي گويي، ماماني الهي قربونت برم . مي نويسم كه قبل از آمدن تو اصلا بهاري بود؟، و با تو چگونه زمستان بهار است. تو حاصل زمستان پربركتي تو رويش زمستاني  و شيبه ترين فرد به م...
7 دی 1392
1